****
پی نوشت: فکر نمی کردم هنوز سه ماه از سفر قبلی نگذشته دوباره طلبیده شوم. اینبار اما جنس سفرم فرق می کرد. در متن نمی گنجد توضیحش تا همین جا کفایت می کند.

گاه دلم تنگ می شود برای دیار آبا و اجدایی مان. همان جایی که از آن رانده شدیم. چشم ام که به آسمان می افتد ( آنهم نه از روی زمین بلکه درست چشم در چشم تیغ تابش خورشید) بی اختیار مسخ می شوم. چقدر ما حقیریم و چقدر خود را بزرگ می بینیم...
***
پی نوشت:
*این عکس را توی سفر قبلی( اردیبهشت) به شیراز از پشت پنجره های دو وجب در دو وجب هواپیما انداختم . چند تا دیگه هم دارم. کسی تا به حال باورش نشده عکسها کار خودم باشه...
*روز بزرگداشت حافظ هم شیراز بودیم. کلی فال و یک سبد آنفلونزا البته نه از نوع آ نصیبم شد. ولی هیچ چیز به مسرت بخشی این نیست که وقتی داری از حافظیه و مقبره حافظ عکس می گیری هیچ موجود دو پایی مزاحم کادر بندیت نشود. تو باشی و مقبره حافظ...
َوگ وَگ وَگ وَگ وَگ، وَگ وَگ وَگ وَگ وَگ ... پسرک بي لباس! با قيافهاي عبوس و اخمالو و با دستان گره کرده در پشت کمرش، جلوي پرده قرمز رنگ هي قدم مي زد مثل آنهايي که منتظرند اتفافي بيفتد. کار هر روزش بود. درست سر ساعت 5 بعدظهر چون به آخر مسير ميرسيد، راه رفته را باز ميگشت، بالاخره بعد از کلي خون به دل ما کردن کبوتري پيدا ميشد ، گوشهاي از پرده را به نوک ميگرفت و با خود ميبرد. گل از گل پسرک مي شگفت (و البته گل از ما گل) و در ادامه ريتم تند تر آهنگ و شروع برنامه کودک و ديدن چهره مجري محبوب دوست داشتني خانم رضايي با آن خنده به يادماندني اش.

ادامه مطلب...

