امروز، روز شروع زندگی است...
****
پی نوشت: چند وقتی است که نه حس و حال نوشتن دارم و نه سوژه ای به ذهنم می رسد. فکر کنم حسابی دلم برای خودم تنگ شده است. یک بنده خدایی به من گفت که امروز "روز دحو الارض" است روزی که خدا رحمتش را بر سر زمینی ها فرود آورد. با این حال و هوایی که دارم، امروز بی صبرانه منتظر نگاه مهربانش هستم...
امروز دوستم "مرضیه سعیدی" پدرش را از دست داد. حدود ۶ ماه پیش هم مادرش از دنیا رفت. زبانم بند آمده از توصیف این لحظات...
****
پی نوشت: فکر نمی کردم هنوز سه ماه از سفر قبلی نگذشته دوباره طلبیده شوم. اینبار اما جنس سفرم فرق می کرد. در متن نمی گنجد توضیحش تا همین جا کفایت می کند.

گاه دلم تنگ می شود برای دیار آبا و اجدایی مان. همان جایی که از آن رانده شدیم. چشم ام که به آسمان می افتد ( آنهم نه از روی زمین بلکه درست چشم در چشم تیغ تابش خورشید) بی اختیار مسخ می شوم. چقدر ما حقیریم و چقدر خود را بزرگ می بینیم...
***
پی نوشت:
*این عکس را توی سفر قبلی( اردیبهشت) به شیراز از پشت پنجره های دو وجب در دو وجب هواپیما انداختم . چند تا دیگه هم دارم. کسی تا به حال باورش نشده عکسها کار خودم باشه...
*روز بزرگداشت حافظ هم شیراز بودیم. کلی فال و یک سبد آنفلونزا البته نه از نوع آ نصیبم شد. ولی هیچ چیز به مسرت بخشی این نیست که وقتی داری از حافظیه و مقبره حافظ عکس می گیری هیچ موجود دو پایی مزاحم کادر بندیت نشود. تو باشی و مقبره حافظ...
