تبليغاتX
سرخط
سرخط
خط خطی شده در یکشنبه 10 آبان1388 توسط مریم یارقلی

****

پی نوشت: فکر نمی کردم هنوز سه ماه از سفر قبلی نگذشته دوباره طلبیده شوم. اینبار اما جنس سفرم فرق می کرد. در متن نمی گنجد توضیحش تا همین جا کفایت می کند.

خط خطی شده در جمعه 24 مهر1388 توسط مریم یارقلی

 

گاه دلم تنگ می شود برای دیار آبا و اجدایی مان. همان جایی که از آن رانده شدیم. چشم ام که به  آسمان می افتد ( آنهم نه از روی زمین بلکه درست چشم در چشم تیغ تابش خورشید) بی اختیار مسخ می شوم. چقدر ما حقیریم و چقدر خود را بزرگ می بینیم...

***

پی نوشت:

*این عکس را توی سفر قبلی( اردیبهشت) به شیراز از پشت پنجره های دو وجب در دو وجب هواپیما انداختم . چند تا دیگه هم دارم. کسی تا به حال باورش نشده عکسها کار خودم باشه...

*روز بزرگداشت حافظ هم شیراز بودیم. کلی فال و یک سبد آنفلونزا البته نه از نوع آ نصیبم شد. ولی هیچ چیز به مسرت بخشی این نیست که وقتی داری از حافظیه و مقبره حافظ عکس می گیری هیچ موجود دو پایی مزاحم کادر بندیت نشود. تو باشی و مقبره حافظ... 

خط خطی شده در چهارشنبه 15 مهر1388 توسط مریم یارقلی

َوگ وَگ وَگ وَگ وَگ، وَگ وَگ وَگ وَگ وَگ ... پسرک بي لباس! با قيافه­اي عبوس و اخمالو و با دستان گره کرده در پشت کمرش، جلوي پرده قرمز رنگ هي قدم مي زد مثل آنهايي که منتظرند اتفافي بيفتد. کار هر روزش بود. درست سر ساعت 5 بعدظهر چون به آخر مسير مي­رسيد، راه رفته را باز مي­گشت، بالاخره بعد از کلي خون به دل ما کردن کبوتري پيدا مي­شد ، گوشه­اي از پرده را به نوک مي­گرفت و با خود مي­برد. گل از گل پسرک مي شگفت (و البته گل از ما گل) و در ادامه ريتم تند تر آهنگ و شروع برنامه کودک و ديدن چهره مجري محبوب دوست داشتني خانم رضايي با آن خنده به يادماندني اش.

 


ادامه مطلب...
درباره وبلاگ
آخرين خط خطی‌های من
بایگانی
سرخطی‌ها