نام کسي را در قـنوتت گريـه کردي؟
يار خودت را از خودت بـيـزار ديدي؟
***
پی نوشت: این روزها حرف زدن چقدر سخت شده است سخت تر از همیشه
تندی بوی کافور که توی سرم می پیچد حسابی منگ می شوم؛ هنوز منگی اش از سر بیرون نرفته که ضجه ها و ناله های جماعت عزیز از دست داده، اضافه می شود و داغم می کند. چقدر شلوغ است. مردم دسته دسته با چهره ای افروخته و اشک آلود وارد می شوند. یک سالن اصلی با نوری نسبتا کم و گرم، دو طرف سالن با شیشه های مشجر با ضخامت سه سانتی متر پوشانده شده که تنها باریکه ای از این شیشه ها برای تماشا باز است! راستی تماشای چه؟

باورکن سخت است که روي پيشاني ات حک کني داغي که کمر راست قامتان اين ديار را شکست. باور کن سخت است کودکي را ببيني که از بدو تولد نفس نفس مي زند و درگير نفس هايي تنگ شده است و با شمارش همان نفس هاي تنگ شده قد مي کشد و عددها را در ذهنش هجي مي کند. باور کن سخت است بجاي نجواي شبانه و لالايي هاي کودکانه صداي خس خس سينه و نفس هاي بريده و منقطعي را بشنوي که اميدي به بازدم آن دم فرو برده نيست.

در ميان آرزوهايت بخواه تا در سايه سار يکتايي اش جان تازه کني. آرزو کن که زنجير ياد و محبتش همواره بر گردنت باشد آرزو کن که به آنچه داري طرب کني و هرگز تيغ روزگار بر رويت تيز نشود. آرزو کن آنقدر از غرور و سرسختي سهم ات نشود که دلي را برنجاني که تيغ از زخم بيرون مي آيد اما آزار از دل نه. به زلالي دل جواني که داري قسم اش بده تا آنکه دوستدارانش را با مور پند مي دهد و با عنکبوتي پناه،متاعي عطايت کند تا يک دم در حضور دوست آنچه ناپسند اوست از تو سر نزند. از خداي آرزوها بخواه تا زبان پاک و دلي به وسعت دريا نصيب همه کند تا سرمه ارادتش بر ديدگان کشيده شود و در مقابل قلم کَرَمش، خط شويم.
